خرید بک لینک

درباره سایت

عشق کودکی من

من این وبلاگ رو برای همسرم درست کردم امیدوارم عشق منو الهام تا ابد تو قلبمون بمونه عکس بالا نشونه قلب مهربون فرشته ی منه ک تو ی ساحل واسم کشیدتش

امکانات وب

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.


پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازشما عکسبرداری بشود تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشد.


پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.


پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!


پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد!


پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟


پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت:


اما من که می دانم او چه کسی است..!

برچسب: عشق,داستان, نویسنده: Mostafa تاريخ: شنبه 3 آبان 1393 ساعت: 20:20

صفحه بندی