قدر خودتو بدون - تاریخ: 1393/7/29 ساعت: 7:51
    از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود. شش روز می گذشت .... فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد: چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید ؟ خداوند پاسخ داد:دستور کار او را دیده ای ؟ او باید کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستیکی نباشد. باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند. باید د...
اموخته ام ... - تاریخ: 1393/7/28 ساعت: 20:41
آموخته ام که نمیتوانم کسی را وادار کنم دوستم بدارد اما میتوانم خود را به فردی دوست داشتنی تبدیل کنم، بقیه اش به آن فرد بستگی دارد.   آموخته ام که جلب اعتماد دیگران همچون ساختن برج بلند شیشه ای است که ساختن آن سالها طول میکشد اما تخریبش فقط چند لحظه زمان میبرد.   آموخته ام که هرچقدر یک دوست، خوب باشد...
کلید اتاقمو گم کردم :) - تاریخ: 1393/7/27 ساعت: 18:20
حالا اگه دست برو بکس دزد بیوفته لپ تاپامون در خطره :) :D  راستی میدونستی خیلی دوست دارم ایا ؟ 
عشق ! - تاریخ: 1393/7/25 ساعت: 19:27
از لحظه اي که در يکي از اتاق هاي بيمارستان بستري شده بودم، زن و شوهري در تخت روبروي من مناقشه بيپاياني را ادامه مي دادند.   زن مي خواست از بيمارستان مرخص شود و شوهرش مي خواست او همان جا بماند.   از حرف هاي پرستارها متوجه شدم که زن يک تومور دارد و حالش بسيار وخيم است. در بين مناقشه اين دو نفر کم کم ب...
.... - تاریخ: 1393/7/24 ساعت: 22:17
انیشتین : دستت را برای یک دقیقه روی بخاری بگذار این یک دقیقه برای تو مثل یک ساعت می گذرد ... حالا با یک انسان (زیبا رو ) یک ساعت هم نشین باش این یک ساعت برای تو به سرعت یک دقیقه می گذرد ... و این همان قانون نسبیت است ...
ناراحت باشی ... - تاریخ: 1393/7/23 ساعت: 19:36
ناراحت باشی من هر کاری میکنم تا شاد بشی  اخه تحمل ندارم ببینم کسی ک اینهمه دوسش دارم ناراحته  :) فقط یادت باشه در عوض توهم باید قول بدی خودتو اذیت نکنی فقط بیا و به من بگو که چی تو دلته قربونت برم
چشم - تاریخ: 1393/7/22 ساعت: 18:38
  دختری بود نابینا که از خودش تنفر داشت   که از تمام دنیا تنفر داشت و فقط یکنفر را دوست داشت دلداده اش را   و با او چنین گفته بود   « اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم عروس حجله گاه تو خواهم شد »   ***   و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد که حاضر شود چش...
گرد و غبار - تاریخ: 1393/7/21 ساعت: 21:23
عجب اب و هوایی داره این اهواز انصافا  داغون شدم امروز از حساسیت  کاش فردا میشد اینطوری ک لااقل تعطیل بودیم 
داستان 4 شمع - تاریخ: 1393/7/20 ساعت: 14:20
رسم است که در ایام کریسمس و در واقع آخرین ماه از سال میلادی چهار شمع روشن می نمایند ، هر شمع یک هفته می سوزد و به این ترتیب تا پایان ماه هر چهار شمع می سوزند ، شمع ها نیز برای خود داستانی دارند . امیدواریم با خواندن این داستان امید در قلب تان ریشه دواند . شمع ها به آرامی می سوختند ، فضا به قدری آرام...
جوان ثروتمند !! - تاریخ: 1393/7/19 ساعت: 19:25
جوان ثروتمندی نزد عارفی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست. عارف او را به کنار پنجره برد و پرسید: «چه می‌بینی؟» گفت: «آدم‌هایی که می‌آیند و می‌روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می‌گیرد.» بعد آینه بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: «در آینه نگاه کن و بعد بگو چه می‌بینی؟» گفت: «خودم را می‌بینم!» ...
چقد خوبه که هستی ... - تاریخ: 1393/7/19 ساعت: 10:36
امروز کلی دردسر داشتم واسه رزرو غذا  اخر سر ولی درست شد   امروز خیلی با خودم گفتم مصطفی 2 هفته دیگه پاشو برو پیش الی باز بیا   ولی خب نمیشه دیگه   صبح واقعا حس کردم که تنها نیستم و یه همسر خوب دارم ک ب یادمه  ممنون
درس !! - تاریخ: 1393/7/18 ساعت: 16:04
نمیدونم چیکار کردی با من که همش تو فکرتم  اخه بذار درس بخونم خانمی  یخورده نیا تو فکرم  دارم درس میخونم بعد نگاه میکنم میبینم نوشتم الهام ، دوست دارم ، عشق !!! کجایی ؟؟ و ...  
بوسه ی عشق - تاریخ: 1393/7/17 ساعت: 22:17
 یادش بخیر چقدر میبوسیدیم همدیگرو  به هر بهانه ای  بعضی وقتا هم بی بهانه :) عاشق بوسیدنتم  بعضی وقتا رو بوسی میشد یا هر فیلمی که میدیدیم اگه دو نفر همدیگرو میبوسیدن ما هم زودی همدیگرو میبوسیدیم  یا مثلا اون شب به یاد موندنی تو تهران که برقا رفت :) تو جمع فامیلا همو بوسیدیم کلی هم خندیدیم کسیم نفهمید...
اسب زیبا - تاریخ: 1393/7/17 ساعت: 15:45
مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بیننده ای را به خود جلب می کرد. همه آرزوی تملک آن را داشتند. بادیه نشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند، اما مرد موافقت نکرد.   حتی حاضر نبود اسب خود را با تمام شترهای مرد بادیه نشین تعویض کند. بادیه نشین با خود فکر کرد: حالا که او حا...
اشتباهی که باعث تفاهم می شود! - تاریخ: 1393/7/16 ساعت: 17:48
 مرد از راه می رسه ناراحت و عبوس زن : چی شده؟ مرد : هیچی ( و در دل از خدا می خواد که زنش بی خیال شه و بره پی کارش) زن حرف مرد رو باور نمی کنه : یه چیزیت هست.بگو! مرد برای اینکه اثبات کنه راست می گه لبخند می زنه زن اما "می فهمه”مرد دروغ میگه : راستشو بگو یه چیزیت هست تلفن زنگ می زنه دوست زن پشت خطه ا...
رویای کودکی - تاریخ: 1393/7/16 ساعت: 6:55
 در آسمان ها بودن با تو را ارزو داشتم  مگر ممکن است فرشته ای به این زیبایی  همچون ادمیان بر روی زمین قدم بردارد ؟ شاید این همان رویای کودکی من است  من مرده ام ؟ یا زمین بهشت شده ؟!      همسرت مصطفی ...  
داستان کوتاه “طعم هدیه” - تاریخ: 1393/7/15 ساعت: 11:36
روزی فردی جوان هنگام عبور از بیابان، به چشمه آب زلالی رسید.   آب به قدری گوارا بود که مرد سطل چرمی اش را پر از آب کرد تا بتواند مقداری از آن آب را برای استادش که پیر قبیله بود ببرد. مرد جوان پس از مسافرت چهار روزه اش، آب را به پیرمرد تقدیم کرد.   پیرمرد، مقدار زیادی از آب را لاجرعه سر کشید و لبخند گ...
درخت و مسافر - تاریخ: 1393/7/14 ساعت: 12:39
 مسافري خسته كه از راهي دور مي آمد ، به درختي رسيد و تصميم گرفت كه در سايه آن قدري اسـتراحت كند غافـل از اين كه آن درخت جـادويي بود ، درختي كه مي توانست آن چه كه بر دلش مي گذرد برآورده سازد...!   وقتي مسافر روي زمين سخت نشست با خودش فكر كرد كه چه خوب مي شد اگـر تخت خواب نـرمي در آن جا بود و او مي تـ...
:) - تاریخ: 1393/7/13 ساعت: 22:36
عاشق لحظه ای ام که نگام میکنی و میگی دوسم داری  منم قربون صدقت میرم 
الاغ دانا :D - تاریخ: 1393/7/13 ساعت: 18:32
يک روز يک مرد روستايي يک کوله بار روي خرش گذاشت و خودش هم سوار شد تا به شهر برود. خر پير و ناتوان بود و راه دور و ناهموار بود و در صحرا پاي خر به سوراخي رفت و به زمين غلطيد. بعد از اينکه روستايي به زور خر را از زمين بلند کرد معلوم شد پاي خر شکسته و ديگر نمي تواند راه برود. روستايي کوله بار را به دوش...

برچسب‌های مرتبط

ازدواج ، همسر | سخنان حکیمانه | سخن بزرگان |